بابا طاهر عريان ، سيد على همدانى ، خواجه عبد الله انصارى
آئينه بينايان 19
مقامات عارفان ( آئينه بينايان ، اسرار النقطه ، آئين رهروان ) ( فارسى )
كه علم صورت حاصله است از شيئى معلوم نزد مدرك كه با معلوم مطابق باشد يا نه ولى معرفت وجود عارف است با معروف و نفس او نه صورت ذهنيه او بلكه واقع و نفس الامر مشهود عارف است پس وقتىكه معروف را در آئينه قلب مشاهده كرد و شناخت اين تفصيل است ولى صورت ذهنيه شبح و اجمال بود مثل حكايت از ديدن مشهود كه شخصى حكايت كند كه چنين و چنان بود البته اين مجمل خواهد بود نسبت با ديدن خود سامع قوله « معرفة الجهل علم » يعنى علم بجهل و اينكه جاهلست علم است كه جهل مركب نيست آنكس كه نداند و بداند كه نداند * آن هم خرك خويش به منزل برساند و معنى ديگر معرفت جهولى و عجز انسانيت است كه پس از وصول ببعضى از مقامات سلوك و برداشتن قدرى از پرده پندار و هستى ، خود را جاهل و عاجز محض مىداند كه در واقع هم اين است زيرا كه علم باطنى افاضه حق است كه لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا « 1 » پس علم به اين جهل دليل ترقى و فهم مقامات نفسانى است و علم است . قوله قس « تحيّر العارف فى وقت نهايته غفلة حاله » يعنى حيرت عارف در وقت نهايت حال خود يا نهايت حيرت عبارت از غفلت حال اوست كه حال او را غافل كرده است از علايق هستى و به اين معنى ضمير نهايت به خودش بر نمىگردد . زيرا كه در نهايت ، عارف صاحب مقام است و تحير ندارد و صاحب حال نيست بلكه حال اسير او است مگر اينكه غفلت حال عبارت ازين باشد كه اين شخص در واقع خود را در نهايت مىداند و حال آنكه غافلست از حال خود و عارف نيست و با ملاحظه معنى دوم كه ضمير به تحير راجع باشد چون بقيه آثار هستى و وجود در او مانده در حيرتست باز ملتفت حال خود است يا مراد از غفلت حال او ناگاه وارد شدن حال است و حضرت شيخ فريد الدين عطار قس در اين مقام فرموده گم شود در راه حيرت محو و مات * بىخبر از بود خود وز كائنات گر به دو گويند هستى يا نهء * نيستى گوئى كه مستى يا نهء در ميانى يا برونى از ميان * بر كنارى يا نهانى يا عيان فانيى يا باقيى يا هر دوئى * هر دوئى و يا توئى يا نه توئى گويد اصلا مىندانم چيز من * وين ندانم هم ندانم نيز من قوله ق « ثمّ الدّهشة خروجه من الحال به غير رؤية الحال »
--> ( 1 ) جزء آيه 30 از س 2 كه فرشتگان گفتند بارخدايا ما را دانشى نيست مگر آنچه كه تو بما ياد دادى .